|
یادی از زندان شاه و یدالله خسروشاهی نماینده تیپیکال طبقه کارگر ایران همنشین بهار روزگاری بود که امثال محرّری و زمانی و ژيان پناه (که البته انگشت کوچکه اسدالله لاجوردی و حاج داود رحمانی و محمد مهرآئين...هم نبودند) با، نوچه هايشان (ستار مرادی و عبدی و احمدلو...)، در زندان قصر خدايی میکردند و نسق زندانیان را میگرفتند. بعد از تیرباران بيژن جزنی و کاظم ذوالانوار و... (آن ۹ زندانی دلير)، «سرهنگ زمانی» زندانيان را جمع کرد و با توپ و تشر فرياد کشيد: «حواستون را جمع کنيد ما جان نثاران خدايگان اعليحضرت همايونی، در برابر شما سه چيز داريم که انتخابش با خودتان است.. يک ـ قلم، که با آن برایتان از پيشگاه ملوکانه تقاضای عفو کنيم. دو ـ شلاق که ُمعرّف ِحضور همه شما هست و سوّم گلوله که اصلاً نياز به توضيح ندارد.» مرتجعین، مثل کنه به تار و پود جامعه چسبيدند. رژيم وابسته شاه که در عوام فريبی و شقاوت به گرد پای شيخ هم نمیرسيد، عرصه را بر آزاديخواهان تنگ میکرد. از ظلمت شبانه پس از کودتای ۲۸ مرداد تا تشکيل ساواک و بگير و ببند های بعدی، آش همين آش و کاسه همين کاسه بود و در بر همين پاشنه میچرخيد. در فقدان جّو و نهادهای دمکراتيک و در حاليکه از درون و بيرون به نيروهای ترقی خواه ضربات هولناک وارد شده بود، مرتجعین با تشکيلات تو در تو و سراسری خويش که از قديم و نديم در جای جای ايران و حتی در دورترين شهرها، قصبه ها و کوره دهات حضور ِ فعال داشت، مثل کنه به تار و پود جامعه چسبيدند و بر ذهنيت عاطفی و مذهبی مردم سوار شدند. مخالفت آيات شيطان با رژيم شاه جز از موضع واپسگرائی و راست نبود. همانها که به ريش و شکمشان بيش از سرنوشت مردم علاقمندند، پس از اطمينان به ساخت و پاخت های پشت پرده و تصميمات کنفرانس گوادلوپ، با مُلا خور کردن ثمره جانفشانی ها و آن انقلاب شکوهمند، از منبر های چوبين به منبرهای الکترونيک (راديو – تلويزيون) پريدند و فرياد واشريعتا و وامصیبتا سردادند و با کنارزدن نيروهای انقلابی و پيشرو، و با سوء استفاده از دستاورد نظائر آيت الله طالقانی و دکتر شريعتی که چشم ديدنشان را هم نداشتند، بر خر ُمراد سوار شدند و ملت بزرگ و شريف ما را از چاله به چاه کشيدند... بگذريم... در زمان شاه نيز، اهل قلم در منگنه بودند. پیش از انقلاب نیز، اهل قلم در منگنه بودند. ناصر رحمانی نژاد، محسن يلفانی، ابوذر ورداسبی، سعيد سلطانپور، محمود دولت آبادی، فريدون شايان، رضا علامه زاده، حشمت الله کامرانی، نسيم خاکسار، منصور خاکسار، عطاالله نوریان، موسوی گرمارودی، ابراهیم رهبر، فریدون تنکابنی، عدنان غريفی، ناصر موذن، پرويز زاهدی. حسن حسام، خسرو گلسرخی، محمد خلیلی. رضا مقصدی، نعمت میرزازاده، فريده لاشايی (خواهر کورش لاشايی)، محمد رضا زمانی، دکتر براهنی، دکتر ساعدی، دکتر شريعتی و خیلی های دیگر... به زندان افتادند. پيش تر نيز، عيدالحسين نوشين، علی محمد افغانی، احمد محمود، محمود اعتمادزاده (به اذين)، دکتر يدالله سحابی، مهندس مهدی بازرگان، محمد مهدی جعفری، مهدی اخوان ثالث، باقر مومنی، شاهرخ مسکوب، احمد شاملو، مصطفی بی آزار. مرتضی راوندی. محمد حسین تمدن، فخرالدین میررمضانی، گالوس زاخاریان، امان الله قریشی، احمد قاسمی، خلیل ملکی، جهانگير افکاری، هاشم بنی طرفی، مجيد امين مؤيد، پرویز شهریاری. نجف دريا بندری، سروژ استپانيان، بزرگ علوی، و خیلی های دیگر...گذارشان به زندان شاه افتاده بود. جريان فرهنگ ستيز و هنر کشی که با روح زنده و شاداب ايران زمين بيگانه و غريبه است. در زندان شاه امثال سید اسدالله لاجوردی و شیخ جعفر شجونی و اسدالله بادامچيان هم بودند و جريان فرهنگ ستيز و هنر کشی را که با روح زنده و شاداب ايران زمين سر ستیز دارد ـ نمایندگی میکردند. اگر مضمون پيام انبياء و اولياء، قسط و رهایی و مبارزه با اهريمنان مردم فريب است، شبپرستان کینهتوز، رودرروی نور و روشنی بودند. «در اين دنيا کسی است از مردم که خدا را به درستی اعتقاد خويش گواه میگيرد و تو را سخنش در باره زندگی اين دنيا به شگفت میدارد، در حالی که کينه توزترين دشمنان است.» وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِي قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ عمله ارتجاع (کينه توزترين دشمنان)، هيستري ضد مذهبي و برخوردهای سیخکی و غير اصولي کساني را که با جوهر مارکسيسم بيگانه بودند، پيراهن عثمان مي کردند. در آنزمان رفتار ساواک پسند اپورتونيست هاي چپ نما هم، علاوه بر ترکش هاي هولناک به اعتماد جامعه، به بروزِ زودرس جريان راست ارتجاعي ـ که مي رفت تا با سوار شدن بر ذهنيت عاطفی و مذهبی جامعه، سياه ترين شبهاي تاريخ ايران زمين را به دنبال آورد و نيروهاي ترقي خواه را از دم تيغ بگذراند ـ ميدان داده بود. حجهالاسلام گرامی، عبدالمجید معادیخواه، حسين زاده (که بعدها مدیر داخلی زندان اوین شد)، محمد مهرآئین، احمد منصوري ( برادر جواد منصوری )، احمد پور نجاتي، مرتضي نبوي، عسکر اولادي، محمد ِ کجوئی، سرحدی زاده، مروی سماورچی، عزت شاهی، شیخ عباس سالاری، اکبر مهدوی، هادی غفاری، و خيلی های ديگر که بعدها «دین» خود را به دنیای ظلمه فروختند ـ نيز در زندان بودند. «باید در ذهن هر کسی که وارد زندان میشود بذر ضدمارکسیستی بکاریم!» رحیم حاجسیدجوادی، حسین سلاحی، داود حاج فتحلی، احمد رضا شادبختی، ذبیح الله ملکی، حسین ذولفقاری، چنگیز احمدی، یوسف کشیزاده، سلیمان تیکان تپه، یحیی رحیمی، حسن فرزانه، منصور بازرگان، حسین جنتی، محمد صادق گلزاده غفوری، مسعود ایزدخواه کرمانی، غلامرضا جلالی.... و خیلی های دیگر که بعدها به خاک و خون غلطیدند نیز، زندانی بودند. غلامرضا جلالی که بعد از انقلاب در تصادف قطار تکه تکه شد، با محسن مخملباف که به خاطر شکنجه، گوشت بالای زانویش را بریده و به روی پایش وصله کرده بودند، خیلی عیاق بود. (حمید خادمی و محسن یلفانی وحشمت الله رئیسی هم همین وضع را داشتند. پای شان وصله داشت) غلامرضا در رابطه با مجاهدین خلق دستگیر شده و هنگام اسارت گلوله خورده بود. در زندان قصر، در دافعه عملکرد قاتلین مجید شریف واقفی، ضدمارکسیست شده و میگفت: «باید در ذهن هر کسی که وارد زندان میشود بذر ضدمارکسیستی بکاریم!...» قانون پاندول کار خودش را کرد و غلامرضا جلالی بعدها از این سوی بام افتاد آن سوی بام و به سازمان اکثریت پیوست. اینها زندانیانی را که قربانی ظلم ساواک هستند هم نجس میدانند، این چه منطقی است؟ هوشنگ عیسی بیگلو، ناصر کاخساز، طیفور بطحایی، عباس سماکار، جلال گنجه ای، شیخ مهدی کروبی، غلامحسین کرباسچی، سیروس نجفی، ابراهیم دینخواه، حمید حمید بیگی، وحید توکلی، کیوان صمیمی، دکتر کریم رستگار، لطف الله میثمی، حسن صادق، مسعود عدل، هیبت الله معینی،...و صدها نفر دیگر زندانی میکشیدند. آنزمان آقای بیگناه (حسین زاده) که بعد از انقلاب مدیر داخلی زندان اوین شد و دور بر میداشت، همراه با امثال لاجوردی و بادامچیان و...که خط دهنده بودند، «نجس و پاکی بازی» درآورده، زاهدنمایی میکردند. اين دسته، امام و پيش قراول « اصحاب کفگير و ملاقه » بودند، يعنی کسانيکه بعدها ظروف غذا و کفگير و ملاقه خود را از ديگراني که نجس و متنجس (نجس شده) مي پنداشتند جدا مي کردند. زنده یاد یدالله خسروشاهی عضو سابق شورای کارکنان نفت و دبیر سندیکای کارگران پالایشگاه تهران که به قول آقای رحمانینژاد «با همه ضعفها و زیبایی هایش، نماینده تیپیکال طبقه کارگر بود» و، همه زندانیان، از دست مرتجعین کفری شده بودند. اذیت و آزار گماشتگان سرهنگ زمانی و امثال ستار مرادی هم جای خودش بود. یدالله میگفت این چه منطقی است که اینها زندانیانی را که قربانی ظلم ساواک هستند هم نجس میدانند. من زنده یاد یدالله خسروشاهی را در بند «دو و سه» زندان قصر دیده بودم و با هم (در بند) کارگری داده بودیم. یکبارش ماه رمضان بود. اصرار کرد شما روزه هستید. هوا هم گرم است برو استراحت کن، گفتم نه بابا، اشکال ندارد و تازه میخواهم از شما یاد بگیرم. گفت چی را؟ پرسیدم نام کتاب های مارکس و لنین را...و اینکه «چرنیشفسکی» کی بود؟ چرا طول دوران برده داری بیشتر از دوران فئودالیزم است؟ چرا (و نه چگونه)، کمون اولیه از هم پاشید؟... با صبر و حوصله هرچه میدانست تشریح کرد، به خاطر باورهایم مرا با چشم دیگری نگاه نمی کرد. عمیقاً باور داشت «مرز آزادی هرکس آزادی ديگری است» میگفت من واقعا به شما احترام میگذارم برای اینکه عشق به آموختن دارید اما من از دست این «تحت الحنک بندان زیر ریش» که همه را غیر از خودشان نجس میپندارند، کلافه ام. کمیبحث کردیم. یدالله میگفت به نظر شما اینها اصلاً دین و آئین دارند؟ گاهی هم عصبانی میشد و میگفت مذهب اصلا یعنی این. همین است دیگه و بد و بیراه میگفت. من با او موافق نبودم. یکروز گفتم عکس یک تابلوی نقاشی در یکی از کتابهای زندان است بیا باهم ببینیم. منظورم «تابلوی خيانت تصاوير» (La Trahison des images) اثر معروف «رنه ماگريت» بود. وقتی دید، گفتم من هم مثل شما در نقاشی سررشته ندارم. با اینحال بگوئید به نظر شما این تابلو چی را نشان میدهد؟ گفت یک چبق یا پیپ. گفتم خیر، اين يک پيپ نيست، این نقاشی یک پیپ است! خندید و گفت بابا ما را سرکار گذاشتی؟ گفتم نه آنچه گفتم کاملاً درست است و خود نقاش هم همین را میخواهد بگوید. در پايين نقاشی همین را که گفتم نوشته است: Ceci n'est pas une pipe اين نقاشی، اصلا يک «پيپ» نيست بلکه «تصويری از يک پيپ» را نشان میدهد. خب، داستان اسدالله لاجوردی که مدام دنبال دمپایی اش میگردد که مبادا من و تو پایمان کنیم و نجس شود یا (آقای...) که آبگوشت را آب میکشد! داستان همین چپق است. همین «پیپ» ! از توحید حرف میزنند اما ارتجاع و بی فرهنگی را به نمایش میگذارند. یکبار ظروفی را که در آن مربا خورده بودیم با مایع ظرفشویی میشستم. بلند بلند خندید و با مهربانی گفت: «شیرنی مربا، خودش کار «تاید» و مایع ظرفشویی را میکند یعنی «چربی بَر» است. میتوانی آزمایش هم بکنی. با کمیمربا به ظرفهای چرب بزن میبینی چربی را له و لورده میکند!» یکبار هم برای خنک شدن هندوانه ها که در ملاقاتی از خانواده هایمان میگرفتیم گفت کافی است کمیپوست هندوانه ها را بتراشیم و بگذاریم ساعتی بماند، خنک خنک میشود. آزمایش کردیم هندوانه ها تگری شده بود! وقتی علتش را پرسیدم گفت پوست هندوانه عایق است وقتی میتراشیم از همانجا گرمای داخل هندوانه میزند بیرون... الطاف ملوکانه و قیام تاریخی ۲۸ مرداد علیه وطن فروشان یدالله با امثال من که پرونده بسیار سبکی داشتیم و وابسته به هیچ گروه و تشکیلاتی نبودیم، فرق داشت. او از سوی ساواک تحت فشار بود و بالاخره مجبورش کردند تا مثلاً فاتحه اعتقادات خودش را بخواند! آن انسان هوشیار هم با ظرافت «هالوبازی» درآورد و نمایش بازی کرد. جوری استغفارنامه را قرائت میکرد که همه میفهمیدند نمایشی و دستوری است. اما «خسروشاهی» دیگری هم بود که از سر اختیار، روز ۲۸ مرداد در حیاط زندان قصر، (بند دو و سه)، از الطاف ملوکانه و قیام تاریخی ۲۸ مرداد علیه وطن فروشان و...دم زد و یک شب سرهنگ زمانی نامش را از بلندگوی زندان خواند و گفت: « اولین فارغ التحصیل دانشگاه قصر، جناب دکتر مهندس غلامرضا خسروشاهی، به امر اعلیحضرت همایونی مرخص میشوند.» (با همین عبارت) «دکتر غلامرضا خسروشاهی» بعدها به رژیم شیخان نیز، نه نگفت. هرچند قدرش را ندانستند و آخوند عمید زنجانی، با همه خدماتش، وی را با بی حرمتی مجبور به استعفا نمود. گرچه در ریاضیات «رشته تركيبيات» در دانشگاه تهران مدیون شخص او است، گرچه شاگردانش به استادی رسیده اند، گرچه از بنيان گذاران پژوهشگاه دانش هاي بنيادي است و از نقطه نطر علمیبسیار قابل احترام است اما، آنروز در ۲۸ مرداد ۱۳۵۴ به پلشتی تن داد و کار درستی نکرد. از دیدگاه من ارزش «داش یدی کارگر» شخصيت برجسته «اتحادبين المللی دفاع ازکارگران ايران»، عضو سابق شورای کارکنان نفت و دبیر سندیکای کارگران پالایشگاه تهران از «پروفسور غلامرضا خسروشاهی» که دیروز در رژیم شاه به ساز سرهنگ زمانی رقصید و امروز وردست محمد جواد لاریجانی شده، بسا بسا بالاتر است. سلام بر او و همه زندگان همنشین بهار =-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--== بخش پایانی شعر برتولت برشت «برای آیندگان» Ach, wir Bertolt Brecht آه، ما که میخواستیم زمین را آماده مهربانی کنیم خود نتوانستیم با هم مهربان باشیم.. |
123456789012345678901234567890 |
|
در حسرت دیداری دیگر به یاد یدالله خسروشاهی ایوب رجمانی
آخرین باری که تلفن کرد چند روز پیش از درگذشت ناگهانی اش بود. تا صدایش را شنیدم یادم آمد آنچه را که به او قول داده اما فراموش کرده بودم: قرار گذاشته بودیم که من از طرف « اتحاد بین المللی در حمایت از کارگران در ایران » از طریق ایمیل از "مک آرتا" مسئول روابط بین الملل فدراسیون جهانی اتحادیه های کارگران حمل و نقل (ای تی اف)، قرار ملاقات بگیرم تا با یدی به دیدارش برویم و در باره پاره ای از مسایل کارگری ایران با او گفتگو کنیم. و من این را بکلی فراموش کرده بودم . نمی خواستم که برنجانم اش. پس گفتم که به مک، ایمیل فرستاد ه ام و هنوز جواب نداده است . از اینکه دروغ گفته بودم از خودم بعدم آمد. گفت: اگر می توانی تلفنی با مک تماس بگیر و قرار بگذار. و صبحت به مسایل دیگر کشید. بعد از گفتگو با یدی، بلافاصله به مک، ایمیل فرستادم و درخواست ملاقات کردم . از مک خبری نشد . روز دو شنبه هفته پیش تلفنی با مک تماس گرفتم و قرار گذاشتم که صبح رو ز پنج شنبه 4 فوریه همراه یدی به دیدن اش برویم. زمان ملاقات را با ایمیل به یدی اطلاع دادم . می دانستم از شنیدن اینکه به این زودی قرار ملاقات گرفته ام خوش حال خواهد شد. برای محکم کاری به یدی زنگ زدم اما کسی گوشی را بر نداشت . عصر ایمیل هایم را چک کردم. هیج ایمیلی از یدالله نداشتم . عجیب بود. او معمولا به چنین ایمیل هایی زود جواب می داد. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که ایمیلی دریافت کردم که خبر می داد یدی سکته مغزی کرده و در بیمارستان بستری است. خشکم زد . با بهزاد تماس گرفتم. خبر را می دانست. قرار گذاشتیم که چهار شنبه عصر به ملاقاتش برویم. من اما به قرار نرسیدم و جا ماندم. با خودم گفتم فردا می روم. همان شب، دیر وقت، خبر رسید که دکتر ها گفته اند که یدالله تا فردا بیشتر زنده نخواهد بود. اما من که هنوز نمی خواستم این را باور کنیم با خود به قراری که من یدی برای روز پنج شنبه با مک داشتیم فکر کردم. جریان ملاقات با مک را با بهزاد در میان گذاشتم . گفت فراد با هم به دیدن مک خواهیم رفت. آن شب تلخ با با کابوس های تلخ تر به صبح رسید و اول صبح، خبر رسید که یدی دیگر در میان ما نیست. شوک شدم. اصلا حوصله رفتن به ملاقات مک را نداشتم. می خواستم به او و به بهزاد زنگ بزنم و قرار را لغو کنم. اما نتوانستم . باید می رفتم. و رفتم. نه به خاطر قولی که به مک داده بودم و نه خاطر مسایل کارگری و نه به خاطر هیچ چیز دیگر، بلکه تنها به خاطر یدی سر قرار رفتم چون می دانستم که برایش مهم بود . خبر را به مک گفتیم. خیلی ناراحت شد. یدی را می شناخت. چند باری من و یدی به دیدن اش رفته بودیم و با او در باره مسایل کارگری در ایران گفتگو کرده بودیم. به هر رو، گفتگو با مک پایان یافت و من و بهزاد، خاموش و غم زده محل را ترک کردیم. نه به خاطر آنچه که در گفتگو گذشته بود. بلکه به خاطر جای خالی یدی. بهزاد گفت دیشب تا صبح نتوانستم بخوابم و در گوشه ای آهسته گریه کردم. از شنیدن سخنان او به سختی جلوی ترکیدن بغص ام را گرفتم . اما این دیری نپایید. نیم ساعت بعد، از رستوارانی که با بهزاد برای نهار به آنجا رفته بودیم برای تلفن زدن به خانواده یدی بیرون آمدم و تماس گرفتم. دانش فرزند یدالله گوشی را بر داشت اما بعد از چند کلمه، بغضم ترکید و در برابر نگا ه های نا باور رهگذرانی که از هیچ چیز خبر نداشتند، گریستم . یدی مرده بود. دبیر سابق سندیکای کارگران پالایشگاه تهران، یکی از سازمان دهند گان کمیته های محفی اعتصاب بزرگ ومعروف کارگران شرکت نفت در انقلاب ایران، نماینده شورا های سراسری کارگران نفت ، زندانی سیاسی هر دو رژیم شاه و جمهوری اسلامی، فعال شریف و پیگیر کارگری ، یکی از بر جسته ترین چهره های جنبش کارگری ایران؛ یدالله خسرو شاهی بعد از چهار دهه مبارزه، در تبعید مرده بود. اندوه عمیق رفتن او بر استقامت لجبازانه و بی معنای من غلبه کرده بود ومن در غم او و یا شاید در جستجوی او، نه "بر درگاه کوه" و نه "درآستانه دریا و علف" بلکه در پیاده روی لندن و در زیر باران همیشگی آن که حال به کفری می مانست که جهان را می آلود، با خود می گریستم. بهزاد، در خلوت خانه خودگریسته است و من در برابر نگاه حیران رهگذران. می دانم که صدها نفر دیگر از یاران و دوستان یدی نیز گریسته اند؛هرکدام در جایی، در خلوتی و به شیوه ای. بیست سالی هست که از نزدیک می شناختم اش . نبض اش به معنای دقیق کلمه با نبض جنبش کارگری می زد. گویی پیروزی کارگران در هر نبرد، پیروزی او و شکست شان، شکست او بود . این را می شد به خوبی در نگاه او و حالت چهره اش دریافت. هرگاه که خوشحال و سر زنده اش می دیدی، می توانستی حدس بزنی که اتفاق مبارک و خوشی در جنبش کارگری روی داده است و یا دارد روی میدهد. و هر زمان که غمگین و گرفته بود، باید حدس می زدی که اوضاع مساعد نیست و کاره ها به خوبی پیش نمی رود . خبر کشتار کارگران خاتون آباد چنان خشمگین اش کرده بود که روی پا بند نمی آمد. و خبر احیا و آغاز فعالیت مجدد سندیکای کارگران شرکت واحد و اعتصاب آنان چنان شوق و شوری در او بر انگیخته بود که اندازه نداشت. او اگر چه از صحنه اصلی مبارزه کارگران به ناگزیر دور بود اما ناظر و یا تحلیل گر بی طرف اوضاع جنبش کارگری نبود. تا آنجا که در توان داشت و گاه خیلی بیش از توان جسمی اش برای کمک به پیشبرد مبارزه کارگران و تقویت جنبش کارگری، از خود وقت و نیرو می گذاشت. او این را وظیفه نمی دانست، این را ادای سهم نمی دانست. او خود جزیی از مبارزه کارگران بود. در گیر بودن با مسایل کارگری فقط دغدغه ذهنی اش نبود، بلکه کل زندگی اش بود. او اصولا زندگی به شیوه ی دیگر را نمی شناخت. زندگی در مبارزه بود که برای او معنا می یافت. او نمی توانست باشد و مبارزه نکند. شادی هایش در اساس از پیروزی و پیشروی کارگران در مبارزه بر می خواست ، و غم هایش، غم های شکست ها، عدم موفقیت ها و پیش نرفتن کاره ها بود. فرشته البته که نبود. انسانی بود چون همه ما . اشتباه می کرد و گاه اشتباه اش را تکرار می کرد. گاه و بی گاه دوستان و همرزمانش را می آزرد و به دلجویی بر نمی آمد. در کار جمعی، تک روی هم می کرد. گاه چنان رک و صریح بود که تعجب انسان را بر می انگیخت و گاه چنان نرمش و اغماضی از خود نشان می داد که انسان از درک آن عاجز می ماند. اما شکوه راهی که او از روهروان صادق ، صمیمی و همیشگی اش بود آن چنان تلالو خیره کننده ای داشت که همه این ها در برابرش رنگ می باخت. در نگاه یدی ، تئوری، خاکستری می نمود، حال آنکه سبز، درخت جاویدان زندگی بود. نه به این معنی که به مباحث نظری اصلا اهمیت ندهد. بلکه به این معنی که تغییر واقیعت موجود برایش مهم تر بود . تئوری در نطرش می بایست به این امر کمک می کرد. با این وجود در نتیجه گیری عملی از مباحث پیجده نظری استعداد کم نظیری داشت. علاقه چندانی به مباحث مربوط به آینده دراز مدت جنبش کارگری نشان نمی داد و پرداختن به آن را نا به هنگام و هدر دادن وقت می دانست . در برابر، بیشتر توان و وقت خود را صرف شناخت و رفع موانع موجود در راه پیش روی مبارزه کارگران می کرد. به باور او در تغییر دادن شرایط موجود، کارگران خود را نیز تغییر می دهند و آینده را نه بر اساس برنامه و نقشه از پیش تدوین و طراحی شده، بلکه در فرایند دوسویه تغییر دادن همزمان واقعیت و تغییر دادن خود، خواهند ساخت . پس علاقه ای به پرداختن به بحث های مربوط به آینده ی سرمایه داری و بدیل های ممکن نشان نمی داد. وقت اش را هم نداشت. او را متهم می کردنند که سندیکالیست آن هم به معنای بد آن یعنی سندیکالیست رفرمیست است. او اما خواهان تشکل مستقل کارگری بود؛ هر تشکلی که کارگران بتوانند با تکیه به نیروی خود ایجاد کنند. عمیقیا به توان و قدرت کارگران باور داشت. انوع تشکل ها و تفاوت های آنها را خوب می شناخت. اما خیال پردازی نمی کرد و شرایط و توازون نیروها را همیشه در نظر داشت. او این ها را نه در لابلای صفحات کتاب بلکه به تجربه دریافته بود: او در پیش از انقلاب، دبیر سندیکای کارگران پلایشگاه تهران بود. بعد از اعتصابی که همین سندیکا در 1353 سازماندهی اش کرده بود دستگیر و زندانی شد. در جریان انقلاب 1357وقتی که به همراه سایر زندانیان سیاسی از زندان آزاد شد، سهم ارزنده ای در سازماندهی کمیته های مخفی اعتصاب در صنعت نفت ایفا کرد. او سپس در اوایل انقلاب از فعالین پیگیر جنبش شورایی بود و خود یکی از نماینده گان شوراهای سراسری کارگران شرکت نفت بود. بنابراین از نظر او نوع تشکل مستقلی که کارگران در یک برش زمانی می توانند و باید ایجاد کنند بستگی به توان آنها و شرایط و اوضاع سیاسی و اجتماعی داشت . با همین نگاه بود که از همان آغاز بر آمد جنبش اعتراضی اخیر با نوشتن مقاله ای از کارگران خواست که شوراهای خود را بوجود آورند. کسی که متهم به سندیکا لیسم بود، پیش از دیگران پیشنهاد تشکیل شورا ها را داد. چنین به نظر می رسد که او در زمان نوشتن آن مقاله، می پنداشت که انقلاب دیگری آغاز شده است که با همان سرعت انقلاب بهمن به پیش خواهد رفت. اوهمیشه به چندین کار مشغول بود. از جمع آوری کمک های مالی برای کارگران گرفته تا نوشتن مطلب و مقاله در باره مسایل کارگری. از دنبال کردن آخرین وقایع کارگری تا تلاش برای جلب همبستگی جهانی از کارگران ایران. من از همه آنچه که او در دستور کار خود داشت اگاه نیستم، اما می دانم که قرار بود چند کار را بطور همزمان با هم در «اتحاد بین المللی» پیش ببریم . بعلاو قرار بود که در شنبه ای که گذشت در نشستی برای سازماندهی کار زاری در لندن علیه جمهوری اسلامی کنار هم باشیم. او اما دیگر در میان ما نبود و دوستان روی صندلی خالی اش دسته گل گذاشتند. او به براستی یکی از برجسته ترین چهرهای جنبش کارگری بود. نسل هایی از کارگران آینده هنوز می توانند از داشتن چنین چهره ای در سنت خویش، به خود ببالند . می توانند بگویند: نگاه کنید به تاریخ ما، نگاه کنید به سنت ما و ببینید که چه انسان های شریف و نجیبی را در دامن خود پروده است . نگاه کنید به یوسف افتخاری، نگاه کنید به رحیم همداد، نگاه کنید به علی امید و نگاه کنید به یدالله خسرو شاهی و ببیند که آنان چگونه زیستند . ببیند چگونه در فرازها و فرودهای تاریخ مبارزاتی ما، از پیدایش نخستین نشانه های پیروزی و افق های باز تا شکست های سخت و سهمگین در تارکترین شب ها، به طبقه خویش وفادار ماندند. ببینید که چگونه تا واپسین لحظه ها در هرکجای جهان سرمایه که بودند، شجاعانه ، سر بلند و با افتخار ایستادند و جنگیدند. کم کم دارم این حقیقت تلخ را می پذیرم که دیدار دیگری با یدی در پیش نخواهد بود؛ حسرت چنین دیداری برای همیشه در دل من و همه دوستان یدی خواهد ماند. 10 فوریه 2010 برای او که قلبش برای کارگران تپید ! برای یدالله خسروشاهی یار دیرین جنبش کارگری که با رفتنش سایه غم و ماتم را بر قلب انسانهایی که دستی بر آتش دارند، افکند برای یدالله که در طول زندگی اش، پیگیرانه دردرون جنبش کارگری ( ازفعالیت و دبیری سندیکای کارگران پالایشگاه تهران در زمان رژیم سلطنتی – سرمایه داری ، عضویت در شورای کارکنان نفت در رژیم سرمایه داری – اسلامی و فعالیت در تبعید ) برای مطالبات کارگری فعالیت کرد. برای یدالله از نسل زندانیان سیاسی رژیم سلطنتی که با تحمل شکنجه های وحشیانه در زندانهای شاهنشاهی درس مقاومت و پایداری را برای نسل ما بجا گذاشتند.و من بسیار ازآنان آموختم و در طی دوران زندانم (از آنجمله درانفرادیهای گوهردشت) ، به مقاومت نسل زندانیان سیاسی گذشته می اندیشیدم و نیرو و توان برای ایستادگی و مقاومت در طی 9 سال زندانم، می گرفتم . و برای یدالله ، که چند سالی را در زندانهای رژیم جمهوری اسلامی سپری کرد وبعد از آن در تبعید ، در درون جنبش کارگری برای مطالبات کارگری تا لحظه مرگ اش فعالیت و تلاش نمود. غم از دست دادن یدالله را به همسر، فرزندان و بستگانش تسلیت می گویم و خود را در غم آنان شریک می دانم. با احترام مینا زرین 19.02.010 |
|
|
یدالله یار محبوبم رفیق خوب و مهجوبم چرا اینگونه بی هنگام ترک دوستان کردی چرا فکر سفر کردی تو با این کار خود یاران خود افسرده گرداندی تمام صنعت نفت و دگر یاران تو در لندن و پاریس در تهران و واشنگتن و دیگر شهرهای دور و نزدیک جهان غمناک میباشند همه یاران تو قدر تو را دانند بدان یاد تو در اذهان ما بیدار میماند تمام نفت خوزستان تو را در یاد بسپارد یدالله جان همه دانند تو با رفتار انسان گونه ات دائم به حیوانات استبداد نه گفتی و از یاران و همکاران صنف خود دفاع کردی تو در این راه به زندانبان استبداد خندیدی و با جسم نحیف خود همانند زرهپوشان به ابزار شکنجه چیره گردیدی تو با این فرقه های مذهبی و دیگر انواعش بجنگیدی و راه نیک صنف خود پسندیدی
همه این فرقه ها رفتند و تو ماندی تو ماندی چون که در پیوند خود با صنف خود ثابت قدم ماندی قسم بر راه آزادی یدالله جان تو میمانی |
|
| نظر ها |
|
|
|||||||||||
|
|||||||||||
|
|||||||||||





